خرید بک لینک

روزِ گاار
يادم آرد كودكي

تابلوي چوبي
دست در دست دايي
اشاره اش به قاب و صدايش كنارِ گوشم؛
تا شقايق هست زندگي باايد كرد
و بارها برايم تكرارُ بعد معني اش ميكرد كه اينجا نوشته
تا تو هستي زندگي باايد كرد
تو
شقايق
و من خود را سرِ نخي ميافتم از يك زندگي كه بايد جستجويش كنم
با خود كلنجار ميرفتم كه چرا من ؟
مگر #من_کی_ام ؟
هنوز هم به آن روزها مي انديشم و برايم سوال هاست
جادوي شعرش قلبم را تسخير كرده بود يا
باور دايي به جانم افتاده بود ؟
كه اينگونه يك كودك را دغدغه مند از هويت خويش ساخت
به دستانم نگاه ميكردم و ميپرسيدم
در تو چه قدرتي نهفته؟
چه ها از دست تو برمي آيد؟
بعدتر هرازگاهي كودكانه
عاجز از خواندن
سرك ميكشيدم به آن اتاق و
مدتها چشم ميدوختم به تابلوي درختي
سواد كه نداشتم اما با نگاهم ميخواندم و صدايم را جا ميدادم روي كلمات
تا شقااا يق هست زندگي بااايد كرد
حال ديگر من نه آن كودكِ بيسوادم كه اين
منم
زهرا
قلبم گواه ميدهد
من
دو تن نيستم
نامم را بر من گذارندن بي آنكه بدانند كيستم
هم حرمت نامم زندگي كردم اما خودِ خود را به نام ديگر شناختم
(پس گلويي صاف ميكنم و برايت ميگويم)
آهااااي زندگي
اين منم
شقايق
گلي هميشه عاشق
كه در شعر نيافتم معني اش را
سرِ نخ را شناختم
بمان و زندگي كن تا هستم
پس مسئوليتم دو چندان است
بايد خوب بمانم و البته شااداب
همچون گل
كه ميرود اما بويش بجاي ميماند..


برچسبها: هنر, نقد, تئاتر, نمایش

برچسب: نویسنده: کامیار نجفی تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی